اووووووووف!

چه بازی ها که با ما نکرد سرنوشت تو این 3 ، 4 ماهه...!

 

+ تاريخ چهارشنبه 1393/02/24ساعت 23:41 نويسنده زهرا |

5 , 6 ساعت تنها، با استرس پشت در اتاق عمل واسادن واسه یه عزیز سخخخخخخخخخت بود! خیلی...

اما با شنیدن ِ ب خیر گذشت ِ دکتر عزیز و دوست داشتنی، شیرین شد برام شب بیداری دیشب و روشن نشدن صبح ِ ماشین و از 7صبح تا 1 بعد از ظهر پشت در اتاق واسادن ِ یه تنه...

خدایا مرسی... مرسی که خواهرم سالمه... مرسی که بهم توان اینو دادی که 24 ساعت رو پا باشم و بداخلاقی نکنم...

+ تاريخ دوشنبه 1392/11/14ساعت 21:54 نويسنده زهرا |


وقتی برای اولین بار تو دوران دانشجویی 20 میشم!!!! اونم یه درس 4 واحدی رو!!


+ تاريخ سه شنبه 1392/11/01ساعت 17:20 نويسنده زهرا |

زندگی برام پره از ارزوهایی که نشد!!!!

میدونی؟

بی آرزو شدم...

آخه!

همه دوست داشتنیام یه جوری از دستم در رفتن که...

اووووووف!

این همه نکبت یک جا.. تو زندگی من؟ چرا؟

+ تاريخ پنجشنبه 1392/10/12ساعت 15:40 نويسنده زهرا |

خوب من 25 ساله شدم! :دی

+ تاريخ جمعه 1392/09/15ساعت 11:6 نويسنده زهرا |

از دیروز دارم فکر میکنم به سال 86 که تو بودی...

تویی که هفته ی پیش پسرت رو در آغوش گرفتم...

تویی که بعد از 6سال هر بار که میبینمت دستامو یه جور خاصی فشار میدی... که نه احساس خوبیه و نه بد...

فکر میکنم به آذر 86 تو یادت نیست اما من لحظه به لحظه...

تو یادت نیست اولین سورپرایز زندگیم... تولدی که تو برام گرفتی، بی توجه به چشمایی که علامت سؤال شده بود که چرا...

میدونی رفیق، دلم گرقته... دلم زیاد گرفته...

دلتنگ همان 18 سالگیم...

همان پاکی و احساسی که تو کثیفش کردی...

همان دخترک18 ساله ای را میخواهم که تو در اوج ِ عشق و جوانی رسم زندگی رو یادش یادی... رسم خیانت رو...!

همیشه که میپرسی چکار کنم از من راضی باشی... هیچ وقت جوابی بهت نمیدم... اما امروز میخوام بگم میتونی منو به 18 سالگیم برگردونی؟ سال هایی که دوتایی گند زدیم بهش...


+ تاريخ چهارشنبه 1392/09/13ساعت 11:5 نويسنده زهرا |

آبان لعنتی...!

باز هم مثل همیشه...

+ تاريخ دوشنبه 1392/08/13ساعت 20:49 نويسنده زهرا |