|
|
|
|
دلــ ـــم میخــ ــواد مریض بشم
که تو نگــرانَم بشی...! دلــ ــم میخــ ـــواد یِهـ ـو درُ باز کنی و بیای پیشم... مثِ اون وختا که میومـ ـدی...!! بیای، بشی کَسِ من و منـ ـم بشم همه کَسـ ـت...! تو، اون گوشه ی این شهر غرق شُدی تو زندگیـ ـتُ من اینجـ ـا پُرم از خواستنت... مسخره ست، نه!؟ * دلم میخـ ـواد یِ مدت ننویسم...! پس یِ مدت نمینویسم...!
+
تاريخ پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 22:32 نويسنده زهرا
* اِهـ ـم!!!!
فردا یِ روزِ خیلی بزرگـ ـِ!!!! میدونم که همه خیلی خوشحالَن و تو پوستِ خودشون نمیگُنجـ ـن! چرا که فردا تولد مَنه! :ی * ساعاتی بعد از نوشتنِ پُست قبـ ـل گوشیشو روشن کرد... یَنی نکردا...! اما خوب بهم زنگ زد و ساعاتی بعدتر دیدمش... اصلآ هم بهم خوش نگذشت!!!! * دیروز همه با من! مهربون!!!! شده بودن! این شُد که خواهرم ماشینشو دو دستی داد به من برم دنبالِ صفا سیتی! اماااااا!!! از اونجــ ــایی که بنده آدمِ بسیار فرهنگی و فرهیخته ای هستم نرفتم صفا سیتی! بلکه رفتـ ـم دانشگاه علوم پزشکی ایران، همایشِ جوانان و چالِش های زندگی و ازدواج و این حرفا! ! به خُدا اگه فک کنی من دانشجویِ اونجام!!!!!!!!!!!!! اااااااوه! نمیدونی چه غربتی داشت نشستن در کنار دانشجوهای اونجـ ـا! موسیقیِ زنده هم داشتن!!! :ی تازهههههههه شام هم دادن!!!!!!!!!!!!!!!! :(( یِ عالمه هم دوست پیدا کردم! :ی * سیستمم تقریبآ خرابِ! یِ مدتی کم پیدا خواهم بود! عیـــد هم مُبارکـ...! من سِیــدم! عیدی نمیدم! اما میگیرم! :ی
+
تاريخ جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 13:2 نويسنده زهرا
|
- آقا خُـــدا؟؟؟
من میخوام یِ بار دیگه بیام پیشت... میخوام یِ بار دیگه روبروی خونه ت بشینم... دلم میخواد یِ بار دیگه دلمُ بلرزونه اُبهتِ مسجد الحرامت... آقا خُدا؟؟؟ میخوام بیام پیشت! میخوام هزااااار بارِ دیگه صفا و مروه تُ برم و غُر نزنم... خسته نشم... میخوام ۱۰۰۰ بار دیگه دور خونه ت بچـرخمُ اسمتُ صدا کنم... آقا خُدا... میشه بیام؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - از صُب درگیرِ به قتل رسوندنِ آقای گوسفند بودیـــم...! منم که عاشششق این کارا!!!! - وختی دلم میخواد باهات حرف بزنم گوشیتُ خاموش میکنی...! میری تو حسِ خُـــدا دوستیُ دنیا گُریزی! دلم میخواد باهـ ـام حرف بزنی... به روش خودت آرومم کنی و از اون وعده سرِ خرمنایی که خودتم خندت میگیره بهـ ـم بدی... دلم میخواد با پُرحرفیات کلافه م کنیُ ییهـ ـو بدون دلیل بگی: دیدی خندیدی؟؟؟؟ بی معرفت!!!! الان ۴ روزه که زدی تو خط ترکِ دنیا... دلم داره میمیره! - خیلی دلـم میخواد مثلِ همیشه باشم... خیلی دلم میخواد اُمیدوار باشم به فردا... نمیشه... نمیتونم! انقد دررررد تو دلم قُلنبه شده و اونقد فکر تو مغزم که دارن منفجـــر میشم... خسته ام... خیلی زیاد!
+
تاريخ شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:28 نويسنده زهرا
|
خوشحـ ـال واسه خودم نشسته بودم چایی میخوردم و تی وی نگاه میکردم که یِ دفه اومـ ـد تو!
شُکه شُدم...! عصبانی بود و آشفته...! تو اُتاق دنبـ ـالِ فاکتور گردنبندش میگشت که رفتـ ـم پیشش...! میگم: میخوای بفروشیش بی معرفت؟؟؟ عادت تا اینجـ ـا؟!! میگه: دوست ندارم... -حرفشُ میخوره- اصلآ به تو چه؟! میگم: نفروشش دیگه... میگه: سَنگینه! میگم: اصَن به من چه... برو به درک! دستامُ میگیره... سعی میکنم دستمُ بکشم... میگه: انقَد ازم بدت میاد؟! میگم: یادتِ گردنبندت، لالایی شبایِ من بود؟ میگه: نمیخوام لالاییِ شبایِ یکی دیگه هم باشه... میگم: همه دردش مالِ من، آره؟؟ تو که این وسط ضرر نکردی! میگه: من نخواستم... میگم: حتمآ من تو رو به زور نشوندم سرِ سُفره عقد؟! میگه: نشوندی!؟ میگم: تو هم از خُدات بود! میگه: خفه شو! تا سر حـ ـدِ مررررگ عصبانی میشم از حرفش و مثلِ همیشه وقتی عصبی میشم صدام قطع میشه و دیگه هیچی برای گُفتن ندارم... بازم نمیتونم از خـودم دفاع کنم و این دردِ منُ بیشتر میکنه... سکوتــِ مسخره همیشگیم... پُشتِ سرِ هم سیگار دود میکنم... بویِ سیگار و بوی عطرش تویِ خونه، سکوت، تاریکیِ آسمـ ـون و طعمِ چایی احساسِ خوبی بهـ ـم میده... احساسِ خوبی که تلخیش تَنمُ میلرزونه... و من هنـوز عاشق این احساسِ خوبِ تلخـ ـم...
* من دوست ندارم بگـ ـم فلـانی چه نسبتی باهام داره... اما اینو میگم که نسبتش نزدیکه... خیلی! به هـ ـر حال فلـانیِ ما حالِش خیلی بده... امــروز صُبح کُلیه هاش از کار افتـ ـاد...!
+
تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:53 نويسنده زهرا
|
فلـــانی قصه ما، امــ ـــروز بهتــ ــره...
چشماشـ ـو چند بار باز کرده و این یعنی خیــ ـــلی...! مرسی آقایِ خُـــ ـــدا! دلـ ـمـ از اون مُسـ ـافرتا میخـــ ــواد که باهــ ـــم میرفتیم...! دلم میخواد بازم شبا رو ماسه های کنــ ـارِ دریا بغلــ ـــم کنی و ژاکتت رو بپیچی دورم... دلم از اون مهمــ ـــونی ها میخـــ ـــواد! مهمـــ ـــونیایی که تا صُب طول میکِشیــ ـــد و من فُرصت اینُ داشتم یِ عالـ ـمه پیشِت باشَم! دلــ ـــم میخــواد جِلو چشمِ همــ ــه غذا بذاری تو دهنــ ـــم...! دلم از این همـ ـه تنهــ ــایی گرفته بدونِ تو! خسـ ــته ام... خسته ام از این روزای مُزخرف! کاش میشُد...! کاش میشُد انقَـ ـد بداخلاق و به درد نخــ ـــور نباشـ ـم...
+
تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:53 نويسنده زهرا
|
|